Thursday, July 29, 2004

خوب یا بد
حتما از خودتون سؤال کردید که شما آدم خوبی هستم یا نه؟
بیشتر ما اولش یک جواب به خودمون میدیم امّا وقتی بیشتر فکر میکنیم و با خودمون رو راست میشیم ممکنه که جوابمون تغببر کنه
امّا اصلا چرا ما برامون مهمه که خوب باشیم یا بد؟ یک دلیلش این میتونه باشه که اگه ما کاره خوبی بکنیم و توی دلمون هم به این نتیجه هم رسیده باشیم، این باعث میشه که اعتماد به نفسمون بیشتر بشه
البته بعضی ها با خودشون قرار گذاشتند که تا یک حد محدودی کاره بد بکنند! برای این آدما کاره بد نکردن شاید به این معنی باشه که میتونه باز هم کاره بد بکنه
اما واقعا ما چه جوری میفهمیم کاری خوبه یا بد؟
من آدمهایی رو دیدم که از یک کاری به عنوان کار خوب تعریف میکنند اما نظر من با اونا خیلی فرق میکرده
خوبی و بدی یک جورایی نسبی ست. این رو من اعتقاد دارم. امروز بشر کاری ور بد میدونه که 200 سال قبل خوب میدونسته و همینجور بر عکس
امّا میخوام اینو در آخر بگم: این منو شماییم که خوب و بد ر و معنی میکنیم. پس حواسمون باشه که چی کار میکنیم
 
نتیجه اخلاقی: اخلاقی وجود نداره
نتیجه تاریخی: تاریخ هم عوض میشه
نتیجه فلسفی: ما هممون چه بخوایم چه نخوایم فیلسوف هستیم

Thursday, July 22, 2004


Jealousy, The Weakness or Strangeness?

Posted by Hello
حسادت
حسادت یکی از احساساتیه که من دربارش فکر کردم. راستی ما چرا حسودی میکنیم؟
به شکلهای مختلفی میشه به این سؤال جواب داد، اما یکی دیگه از زاویه هایی که باید بهش توجه بشه اینه که بعضی اوقات دیده میشه که دخترها از پسرها بیشتر حسودن! سؤال دوم اینه که این خوبه یا نه؟

بنابر اون چیزایی که من بهش فکر کردم، آدمها به چیزایی حسودی میکنند که بهشون بیشتر اهمیّت میدن
اصلا حسادت به این دلیل میتونه باشه که ما میترسیم یک چیز رو از دست بدیم یا دوست داریم یک چیز رو داشته باشیم در حالی که نداریم

بهرحال این حس، حسی ست که توی آدمها هست. نمیشه عوضش هم کرد. حتی خود من با تمام بی احساسیم به همه چیز، گاهی اوقات حسودیم میشه. و بنابر قانون شخصی خودم هیچ وقت با حسی که طبیعی تو وجودم است نمیجنگم، بیشتر تلاش میکنم که باهاش کنار بیام. چه جوری؟ راههای مختلفی هست که توی شرایط مختلف استفاده میشه. - البته توی موضوع حرف من نیست

اما یادم میاد که یک فیلسوفی میگفت: نفس آدم مثل یک شیر خشمگین میمونه! نمیشه همین جور رفت جلو و رامش کرد، باید حقه بزنی، از حیله استفاده کنی


چیزی که میخوام بگم اینه که:  تلاش نکنید با خودتون بجنگید، حستون رو بشکنید یا خودتون رو اذیت کنید. برای اینکه با خودتون کنار بیاید باید باهوش باشید، برنامه ریزی کنید

یادتون هم نره: هیچ چیزی توی وجود آدم بیدلیل نیست! هیچ احساسی رو نباید نابود کرد، فقط باید باهاش کنار بیای و بموقع ازش استفاده کنید
 
اما چرا دخترها بیشتر حسودی میکنند؟
اوّل من دقیقا من نمیدونم که این جمله درسته یا نه! (قبلش هم بگم من به دخترها خیلی احترام میگزارم حتی اگه نخوان) اما بر فرض درست بودن، این نشون میده که دخترها بیشتر به چیزای اطرافشون اهمیت میدن که خوبه. میدونید ما پسرا گاهی خیلی بیخیال میشیم! حتی آینده هم برامون بی اهمیّت میشه اما دخترها کمتر این جوری میشن. شاید دلیل این که دخترها بیشتر حسادت میکنند این باشه که طبیعت در تعادل باشه. البته من خودم به این چیز آخر اعتقاد ندارم اما این هم نظر دیگه

به هر حال از مختون هم استفاده کنید هر از چندگاهی، مغز آدم برای کنکور خلق نشده

Tuesday, July 20, 2004

Spiderman 2
تازه فیلم مردانکبوتی رو با بچه ها دیدم. باید اعتراف کنم که قیلم از نظر جلوه های ویژه عالی بود اما داستانش... نمیدونم چی میشه گفت
البته این همیشه یک موضوع اساسی بوده که هالیود تلاش میکنه به دلیل فقر تاریخی آمریکای نوین و نداشتن قهرمانان ملی دست به ساخت قهرمان توی فیلم ها بزنه که البته یک استراتژی صحیح به نظرمیاد. اما این بار توی این فیلم به این موضوع بطور علنی اشاره میشه! واقعا باید این کار رو بکنند. منظورم اینه که درسته آمریکه نیاز به فهرمان سازی داره اما واقعا این لازم است که این رو به طور علنی اعلا م کنند؟
 
از بچهگی تا حالا این آرزو که داستان رستم رو توی سینما ببینم به دلم مونده. واقعا هفت خوان چه شکلی بوده. آدم وقتی میبینه که یک جای دنیا از انکبوت فهرمان میسازن و ما توی فرهنگمون قهرمان داریم و توجه نمیکنیم دلش میگیره. فقط دلش میگیره
 
ما داریم کجا میریم. یکسری از آدما با اینجور قهرمانان زندگی میکنند و یک سری دیگه میخوان قهرمانانشون رو دفن کنند. دنیا به کجا میره. اصلا اینها چه معنی داره؟؟
 
صدها سؤال و هیج وقتی برای چواب

Tuesday, July 13, 2004


Step Back. I came back again, But not EMPTY this time.
Posted by Hello
پروژه جدید
از امروز به بعد من تصمیم دارم که همه کارام رو از یک روش دیگه انجام بدم.
میدونید ما چند تا راه بیشتر نداریم. من آخرش هم توی این مخم نرفت که این دنیا برای چی به وجود اومده. خیلی فکر کردم. زندگیم رو خراب کردم خودم رو اذیت کردم و ... اما در آخر از خودم پرسیدم که ارزشش رو داشت. میدونید جوابم چی بود؟
من میگم اگه فقط برای یک لحظه هم دلیل زندگی رو بفهمیم باز هم ارزشش رو داره اما خوب که فکر کردم دیدم که با این راه که دارم حتما به اون لحظه نمیرسم.!!
برای همین تصمیم گرفتم که راهم رو عوض کنم. راهم چیه؟ اینه: زندگی توی حال. زخیره همه چی برای آینده.
البته شاید این کار رسیدن به هدفم رو به ظاهر کند کنه اما میدونید من دو تا انتخاب داشتم:
1- اینقدر فکر کنم تا به مرگ فلسفی برسم
2- به خودم یک استراحت بدم و منتظر فرصت باشم

میدونید به این نتیجه رسیدم که شادی وجود نداره. شاید دلیل اینکه من شاد نبودم این بود که زیاد دنبالش میگشتم.!! اما از این به بعد اصلا بهش فکرم نمیکنم
من راه دوم رو انتخاب کردم. منتظر فرصتی میمونم که لیاقتش رو دارم و یاد میگیرو و میسازم. حتی اگر مجبورشم تمام دنیا رو بسازم
نمیگم شاد باشید دوستان. میگم امیدوارم که اون لحظه رو پیدا کنید. امیدوارم

نتیجه دنیوی: هرچی بیشتر بخوای کمتر میرسی. کم بخواه تا زیاد بدست بیاری

Thursday, July 08, 2004


No Comments
Posted by Hello
فال
امروز با یکی از دوستای قدیمیم رفته بودم بیرون. یک چیزی حدود بیش از یک سال و نیم بود ازش خبر نداشتم
حالا چی گفتیم بماند اما همینتور که داشتیم توی خیابون میرفتیم و دنبال یک جا برای غذا خوردن بودیم یکی رو دیدم داره فال میفروشه. به دوستم گفتم یکی بگیریم اون هم گفت باشه
این فال من بود

بدام زلف تو مبتلای خویشتن است
بکُش به غمزه که اینش سزای خویشتن است
گرت بدست برآید مراد خاطر ما
بدست باش که خیری بجای خویشتن است

برای رسیدن به هدف عالی خود در فن و علم خود ماهر باشی. در کنج خانه خود با قناعت سر کردن بمراتب بهتراز رفتن بدرخانه کسی که قدر تو را نمیداند. در نماز کاهلی وسُستی از خود نشان نده و از خدا برای رسیدن به آرزوهایت کمک بگیر. فقط او برآورنده نیازهاست


من که نمیدونم دقیقا منظور برادر حافظ چی بوده. اما من میدونم که ... حالا هر چی
به هر حال این هم داستان امروز ما بود

نتیجه اخلاقی : درس بخون بچه
نتیجه مذهبی : نماز بخون بچه
نتیجه فلسفی : کی گفته که ما باید آرزو داشته باشیم که بخواییم برآورده بشه؟

Friday, July 02, 2004


Only for you. I lived cause of you.
Posted by Hello
فقط برای تو

یادم نمیره که وقتی اومدی توی زندگیم داشتم سقوط میکردم. این قدر سریع که خودم باورم نمیشد
یادم نمیره که تلاش کردی بهم امید بدی تا دنیا رو سیاه نبینم. دنیای روشنتو با من تقصیم کردی
و یادم نمیره بهت التماس کردم که این کارو نکن. دنیای من دنیاتو نابود میکنه
و باز یادم نمیره اینو فهمیدی اما وارد دنیام شدی تا شاید کمکم کنی. به خاطر من

حالا من بهت میگم تو رنگ زندگیم رو تقییر دادی. راه زندگی رو یادم دادی. دوست داشتن رو نشونم دادی
حالا وقتی میبینمت یاد روزی میفتم که اولین بار دیدمت. چقدر فرق کردی.
اون موقع شاد بودی. با طراوت بودی. لبت رو گاز نمیگرفتی

ازمن خواستی برات بنویسم. اینو برات نوشتم. فقط برای تو
میخوام بگم یه آرزو دارم. یک خواسته
بازم مثل قبل شاد ببینمت
شاد شاد شاد