Sunday, June 27, 2004

دل خوش
دوباره داره نزدیک میشه
قبلنا دیر دیر میامد اما حالا زود به زود بیاد
مدت موندنش هم بیشتر شده
میدونی تازگیها وقتی میاد زود میفهمم
از شب قبلش
دلم میگیره
میخوام داد بزنم اما
نمیشه. دهنم قفله همش
میدونی یبار که داد زدم
اما فقط خودش شنید
هیچکی توحه نکرد
بعدش بیشتر اذیتم کرد
تمام روحم رو خراش داد.
دیگه داد نمیزنم
نکه میترسم نه
خسته شدم
خسته از این که هر کار کنی فایده نداره
این بار شاید بار آخر باشه
شاید کاری کنم که دیگه لازم نباشه بیاد دوباره
لازم نباشه چنگ بندازه تو روحم
شاید این بار تسلیم شم
شاید این بار نجنگم
میدونی بعضی ها میگن شاد باش
شاد بودن که کاری نداره
میدونی من فقط یک چیز بهشون میگم
دل خوش سیری چند؟

چقدر من تنهام

2 comments:

Anonymous said...

del khoshi ro kasi be shoma nemifroshe balke shoma baiad be donbalesh begardi.....rasti majani ham hast faghat hemat mikhad....
*Sarvenaz*

Anonymous said...

این جاست که آدم اول می خواد خوب باشه....یعنی حالِ خوبی داشته باشه...به حالِ خوب که رسید شادی رو هم می تونه پیدا کنه....اصلا شادی یعنی همون حالی خوبی که ذاتاً خوبه نه ظاهراً...عمران صلاحی میگه: "آی نسیم سحری...یه دل پاره دارم، چند می خری!؟" تو فیلم شب یلدا هم میگفتن:"این تیغ تیزی که به جونت افتاده، بگذار خراشت بده، بگذار زخمت بزنه، اونقدر زخمت بزنه که تیزیش کم بشه . . . " آره راست می گه...شاید تیزیش کم بشه ولی روح هم اینقدر ضعیف شده که با کوچکترین تلنگری فرو می ریزه! نمی دونم با زخم باید چی کار کرد...
~سحر~